شيخي به زني فاحشه گفتا مستي
هر لحظه به دام دگري پابستي
گفتا شيخا ، هر آنچه گويي هستم
اما تو چنان که مي نمايي هستي؟
"عاقلان ذوفنوني" * که خون تاک حرام مي شمرند و خون کسان مباح و در ميکده ها را گل گرفته اند تا دکان زهد ريايي شان گل کند،در تاکستان ، انساني را در گل کردند و بر او سنگ زدند تا جان او را بستانند.سنگسار.
اينجا سخن از بزه و گناه نيست که " آن کس که گنه نکرد چون زيست؟بگو". سخن از کرامت انسان است.سخن از شيوه مجازات است. مجازاتي که دل هر انساني را به درد مي آورد،و من در شگفتم از آن قاضي القضاتي که رداي شوم مرگ بر تن مي کند و بي درايت و انصاف، بر سر و صورت يک انسان سنگ مي اندازد تا او را از پا در آورد و در شگفتم از آناني که اين سنگدلي را به نظاره مي ايستند،حتا اگر سنگي نمي پرانند.
آري دل هر انساني به درد مي آيد.دل هر انساني ، جز شيخان شهر که از بس لقمه شبهه خورده اند،رسم انساني از ياد برده اند.
صوفي شهر بين که چون لقمه شبهه مي خورد
پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
تنها سخن از کالبدي نيست که در زير خروارها سنگ له مي شود،بلکه سخن از حرمت آدمي است که مدفون مي شود.سخن از بکارت روح است که به آن تجاوز مي شود.سخن از جان آدمي است.همين گوشت و پوست و استخواني که برتر از هر عقيده اي است. برتر از هر عقيده ناکجا آبادي.والاتر و عزيزتر از عقايدي که مي خواهند بهشت موعود را در زمين بسازند و ما را در جهنمي گدازان،سنگ باران مي کنند.
سنگسار يک انسان فقط سنگسار يک فرد نيست.سنگسار انسانيت است.فراموش کردن آن است که يک انسان مجرم و يا گناهکار ،ابتدا يک انسان است و بعد گناهکار و هيچ انساني را نسزد که او را سنگ زنيم تا جانش را بگيريم،حتا اگر آن انسان،قاضي سنگ فکر وسنگ دل و سنگ پراني باشد که به باور خود صد هزاران فضل و کراکت نزد خداوند جبار و منتقم و شير نر خونخواره ** خود دارد.
صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را مي نداند آن ظلوم
داند او خاصيت هر جوهري
در بيان جوهر خود چون خري
آري او را نيز سنگ زدن سزاوار نيست.زيرا هر سنگساري،سنگسار "ولقد کرمنا بني آدم" است.
او را نيز سنگ نمي زنيم،اما:
"کاش کي کاش کي کاش کي
داوري داوري داوري
درکار درکار درکار درکار..."
*مولانا در طعنه به فقيهان مي گويد:
از پي اين عاقلان ذو فنون / گفت ايزد در نبي لايعلمون
** در کف شير نر خونخواره اي / غير تسليم و رضا کو چاره اي
لينک اصل مطلب
تيرماه 1386