سنگ نزنيد گوش کنيد!
 تاریخ: 27  مرداد  1385  امضا محفوظ

خوب به خاطر دارم اواخر سال 77بود هوا هنوز سرد بود و برف زمين را پوشانده بود. ديگه از بازداشتگاه به زندان تحويل داده شده بودم و   اولين سال حبسم  در  زندان بود. من را منتقل کردند به  اتاق پنج؛ اتاقي با جمعيت نزديک به 30 نفر با سن و سالهاي مختلف. اين اتاق  مخصوص کساني بود که مدت طولاني در بازداشت مونده بودند و هنوز دادگاه حکمي در موردشان صادر نکرده بود.


 زني به اسم زهرا با صورتي گرد، چشماني مشکي و موهاي کوتاه و قدي متوسط مسئول اتاق ما بود که مسئوليتش مواظبت از بچه هاي اتاق و حل و فصل کردن دعواهاي بين آنها و تقسيم غذا و ...خلاصه بزرگتر اتاق ما بود. در آن موقع نزديک به نه سال بود که در زندان دوران محکوميتش را مي گذراند. در آن زمان من دختري جوان و پر شر و شور بودم. بعد از گذشت مدت نه خيلي زياد او به من علاقه مند شد و از قبل بيشتر مواظب من بود. از او خيلي چيزها ياد گرفتم يادم هست که اون موقع ها زهرا بعضي وقتها که حوصله داشت با يه سري پولک و منجوق کاردستي درست مي کرد و مي فروخت. بعضي وقتها هم قلاب بافي مي کرد. با اينکه داروي اعصاب مصرف مي کرد، شبها تا دير وقت بيدار بود. اوايل اجازه نمي داد که کنارش بشينم ولي بعدها راضي شد و من هم از خدا خواسته شب وقتي همه مي خوابيدند مي نشستم کنار دستش و به دستهاش که تند و تند قلاب را جابه جا مي کرد نگاه مي کردم. همين که احساس مي کرد  حوصله ام سر رفته مي گفت:" چاي مي خوري؟" من با اشتياق مي گفتم: “:"بله." آخه توي اتاق ما فقط زهرا بود که فلاسک چاي داشت و هميشه چاي هاش هل داشت. برام يه چاي مي ريخت و خودش هم يه سيگار روشن مي کرد و همين طور که به سيگارش پکهاي عميق ميزد به سمت در آهني خيره مي شد و چشمهاشو کمي ريز مي کرد. معلوم بود داره به يه چيزي فکر ميکنه ولي من اون موقع نمي دونستم داره به چه چيزي فکر مي کنه. همين که مي ديد چشمهاي من سنگين شده و داره خوابم مي بره مي گفت:"پاشو دختر، پاشو برو بخواب، فردا مدرسه ات دير مي شه!" من مي گفتم: “: "من که مدرسه نمي رم!" مي خنديد و مي گفت: "مثلا ديگه."


 اوايل زياد با هم حرف نمي زديم. حرف که چرا ولي درددل نمي کرديم. بيشتر موقع ها توي تختش بود. يه شب طبق عادت هميشه توي تختم بودم تا پاسدار بند بياد و بره و در رو ببنده تا به راحتي بتونم برم پيش زهرا بنشينم. اين اتفاقها مثل هر شب تکرار شدو من بعد از چند لحظه سرک کشيدم که ببينم زهرا کجاست. ديدم پرده تختش کشيده شده و ازش خبري نيست. نگران شدم. رفتم از پشت پرده صداش کردم: "زهرا ، زهرا!" جواب نداد. با هراس پرده رو کشيدم کنار. ديدم روش رو به ديوار کرده. با ترس دستم رو به شونه اش زدم. ديدم برگشت به سمت من. صورتش خيس از اشک بود. داشت بي صدا گريه مي کرد و در دستش يه عکس بود. بعد از کلي قربون صدقه رفتن و کلي صحبت کردن باهاش تونستم آرومش کنم. از تختش اومد پايين. نشستم کنارش. همين طور که چشم به پتوي کف اتاق دوخته بود و چشمهاش از گريه زياد پف کرده بود، سيگاري روشن کرد و شروع کرد به کشيدن. من هم بدون هيچ حرفي سرم رو انداخته بودم پايين و با پرزهاي پتو بازي ميکردم تا اينکه خودش سکوت رو شکست و گفت: "منو ببخش، ناراحتت کردم، خب آدم بعضي موقعها دلتنگ مي شه و هواي گذشت رو مي کنه."


 فرصت خوبي بود که سوالهايي رو که از چند وقت پيش در ذهنم بود مطرح کنم. بهش نگاه کردم و گفتم: “: "زهرا تو بچه داري؟ اصلا براي چي اينجايي؟ اهل کجايي؟ چند سالته؟" وهمين طور داشتم ازش سوال ميکردم که گفت: "يکي يکي دختر، چه خبرته! يواشتر! چرا اين قدر دادمي زني؟!" من به خودم که اومدم ديدم راست مي گه. صدام خيلي بلند بود. گفتم: “ ببخشيد، جو منو گرفت!" خنديد. بعد خم شد و از زير بالشتش اون عکس را درآورد و گفت: "ببين اينها بچه هام هستن." و دوباره اشکهاش سرازير شد و به پهناي صورتش پخش شد. بعداز مکث کوتاهي با يه شوق خاصي پچ پچ کنان، انگار که مدتها بوده مي خواسته با کسي حرف بزنه گفت: "اين يکي از دخترهامه، اين پسرمه." و انگشت گذاشت روي عکس يه پسر 13يا 14 ساله که جلوتر از همه بود و با صدايي بغض آلود گفت:" اين جوادمه. از همه بيشتر دوستش دارم. بميرم براي بچم، کرو لاله." و بعد دختر کوچيپکي را نشان داد و گفت: "ببين اين دخترم چقدر شبيه توئه؟!"  بعد منو محکم بغل کرد و تا چند ثانيه اي من در آغوش او بودم و محکم در آغوش کشيدمش. از هم که جدا شديم ديگه نتوانستم جلوي اشکهايم را بگيرم و من هم از روي دلتنگي برايش کلي درددل کردم. از جرمش برايم گفت. او زنا کرده بود  و قاضي او را به ده سال حبس و شلاقو  حد سنگسار محکوم شده بود وقتي به کلمه سنگسار رسيد کمي صبر کرد و انگار که چيز مهمي به يادش اومده باشه گفت:  "راستي من از محکوميتم شش ماه مونده، به نظرت چي مي شه؟"  بدون اينکه منتظر جواب بمونه در جواب خودش گفت:  "فکر ميکنم آزادم کنند چون من معلول جنگي هم هستم. نامه دادم به اجراي احکام و مددکاري منتظر جوابم. گفتند: وضعيتت بهت کمک مي کنه." بعد موهاشو از روي گوشش برداشت و گوششو بهم نشون داد کاملا سوخته بود. بعد دکمه لباسشو باز کرد و سينه شو بهم نشون داد. تقريبا نصف بدنش سوخته بود و براي مخفي نگه داشتنش هميشه دکمه هاي لباسشو تا بالا مي انداخت. بعد از کمي فکر موهاي منو نوازش کرد و گفت: "ملوسکم برو بخواب، خسته شدي، هوا هم روشن شده."  من هم گفتم: “ آره از مدرسه جا ميمونم." و از لبخندي که روي لبش بود من هم خوشحال شدم.


 از فرداي اون روز ديگه من و زهرا تقريبا مثل يک مادر و دختر بوديم و سعي مي کردم که از هميشه بيشتر بهش توجه کنم. روزها و شبها از پي يکديگر ميرفتند و زهرا به روز هاي آخر حبسش نزديکتر مي شد. در آن روزها خيلي کم حرف شده بود. دائم گوشش به بلندگو بود. اضطراب خيلي زيادي داشت. تقريبا هر فرصتي که پيدا ميکرد به تختش پناه مي برد و با هر غفلتي که من و يا هر کدام از بچه ها مي کردند گريه مي کرد و اشک مي ريخت. تا اينکه اون روز سرنوشت ساز فرارسيد. شب وقتي که داشتند بازجويي هاي فردا صبح را مي خواندند بعد از چند نفر، مامور خواندن اسامي گفت: "زهرا غ.، فرزند ..." و بعداز خواندن چند اسم ديگه گفت اسامي که خونده شد فردا صبح ساعت 7 جهت اعزا م به دادگاه آماده باشند. اکثر بچه ها دور زهرا جمع شده بودند و بهش دلداري مي دادند. وقتي دورش خلوت شد رفتم کنارش و گفتم: “ انشاا.. که خيره." با چشماني نگران گفت: "يعني چي مي شه؟" اون شب تا صبح راه رفت و اضطراب داشت. پشت سر هم سيگار مي کشيد و هر چند هراز گاهي جمله هاي نصفه نصفه مي گفت و بدون اينکه منتظر جواب بمونه دوباره راه مي رفت. تا اينکه صبح با رنگي پريده و نگران حاضر شد و رفت. تا بعدازظهر برنگشت و بعدازظهر با فرياد بچه ها فهميدم که برگشته. از خستگي و درد شلاق تا به اتاق رسيد روي زمين افتاد. بعداز کمي رفع خستگي و رسيدگي به زخمهايش ساعت 10 شب بود که تونستم باهاش تنها حرف بزنم. اولين حرفي که زد گفت: "دلم برات تنگ شده بود دختر خوبم. چه کارايي کردي از صبح تا حالا؟" و من بعد از گفتن کلمه "هيچي" ازش پرسيدم: "چي شد؟ چي مي شه؟" گفت: "تموم شد، شلاقمو زدن گفتن فردا آزادي."


 اون شب براش جشن گرفتيم. کلي بزن و برقص راه انداختيم. با لوازم آرايشي که يواشکي اومده بود توي بند آرايشش کردم و يه لباس قشنگ پوشيد. فردا صبح بود که عليرغم تمام خستگيهاي اين شب آخر ساعت 8 صبح يه دفعه از خواب پريدم. به تخت زهرا نگاه کردم. ديدم نيست. پريدم توي راهرو. ديدم با پاي برهنه زير بلندگو نشسته گفتم: “ چرا اينجا نشستي گفت: "به به سلام!" با خجالت گفتم: “ آخ سلام!" گفت: "منتظرم که از اجراي احکام صدام کنند. تو هم برو بخواب، کارم که تموم شد ميام پيشت." و اون ديدار آخر ماشد چون به محض اينکه رسيدم توي اتاق، اسمشو خوندن و تا توي سالن را نگاه کردم ديدم نيست. رفته بود.


آن روزها مصادف بود بود با دستگيريهاي قاضي ز. که هر روزه تعداد زيادي از زنان خياباني رادستگير مي کرد و آن روز هم تعداد زيادي از اين زنان را به اجبار برده و گفته بودند که بايد صحنه را تماشاکنيد که درس عبرت برايتان باشد. وقتي که زهرا با يک دنيا اميد و آرزو به خيال خودش به سمت اجراي احکام برده ميشده ناگهان او را به سمت انفرادي برده و در انجا بوده که متوجه مي شود ماجرا از چه قرار است. در انجا غسل داده مي شود و دعاها و قوانين مربوطه اجرا مي شود و به سمت جايگاه مخصوص برده مي شود، با کفن تا گردن داخل چاله قرار داده و مراسم شروع مي شود. سنگهايي راکه در گوشه اي جمع آوري کرده بودند به سمتش پرتاب مي کردند و و دخترهاي جوان را هم وادار ميکردند که سنگ بزنند و در همين حال او از خاک با تقلاي زياد به بيرون اومده بوده ولي دوباره قاضي ناظر دستور مي دهد که برش گردونند به داخل چاله و در تمام اين مدت پسر کر و لالش ، جواد ناظر اين صحنه بوده است. البته گفتند که در وصيت نامه اش چنين خواسته بوده که جوادش آنجا باشد و من هميشه فکر ميکنم که او چه حالي داشته است و اگر توانايي سخن گفتن داشت حتما مي گفت که صبر کنيد به مادرم سنگ نزنيد به حرفهاي ما گوش کنيد!


 درآخر هم شخصي به نام تقي با يک بلوک سيماني آخرين ضربه را وارد مي کند و تمام مي شود. شب اون روز ماموري اومد داخل بند و گفت هيچ کس حق عزاداري نداره و لباس مشکي هم نبايد بپوشيد اما ما مخيانه براي تسکين خودمان و به ياد او مراسم کوچکي گرفتيم و او براي هميشه با سينه اي پر از حرفهاي نگفته و دلي تنگ رفت ولي در ياد من و شايد خيلي هاي ديگر اسمش به عنوان يک زن ، يک انسان، يک مادر دلتنگ ماند. به هر حال همه ما خطاهاي در زندگيمان ميکنيم اگرچه کارش غير اخلاقي بوده ولي اين نوع مجازات کردن به نظر من و خيلي ها وحشيانه است و بايد نقض شود. خدايش بيامرزد.

 

:( نوشته شده بوسیله:  فرهنگ  در تاریخ و ساعت: 2  شهریور  1385  08:40:26
 
  Copyright ©2008, meydaan.com. All rights reserved.